با پوزش بسیار مرغ مهاجر...
+
نوشته شده در
84/10/30ساعت 15:39  توسط هلیا
|
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من وتو برود...
زندگی حس غریبی است که یک مغ مهاجر دارد...
+
نوشته شده در
84/10/30ساعت 15:37  توسط هلیا
|
او رفت... بی تفاوت... با خنده های
مسخره اش...رفت .؟؟
باز براش آرزوی سلامتی وموفقییت کردم.!!باز هم هیچ نگفتم...
+
نوشته شده در
84/10/28ساعت 23:1  توسط هلیا
|
هر کجا هستم وباشم آسمان مال من است...هوا .عشق زمین مال من است ...چه اهمییت دارد...؟واژه باید خود باران باشد...
نظر شما چیه؟؟
+
نوشته شده در
84/10/27ساعت 21:45  توسط هلیا
|
اغلب ما با خود بیگانه ایم ونمیدانیم که هستیم جالب تر اینکه از بیگانگانی که نمی دانند کی هستند می خواهیم که ما را دوست داشته باشند ...؟؟؟
+
نوشته شده در
84/10/25ساعت 0:24  توسط هلیا
|
عشق همیشگی است .این ما هستیم که ناپایداریم.عشق متعهد است و مردم عهد شکن.عشق همیشه قابل اعتماد ... اما مردم نیستند...
+
نوشته شده در
84/10/25ساعت 0:14  توسط هلیا
|
هر چیز ارزشمندی ارزش انتظار کشیدن را دارد
+
نوشته شده در
84/10/20ساعت 0:31  توسط هلیا
|
هر چیز ارزشمندی ارزش انتظار کشیدن را دارد.
+
نوشته شده در
84/10/20ساعت 0:26  توسط هلیا
|